کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار خار در ره عشق تو اندر کوچه و بازار زار
●
در جهان عیشی ندارم بی رخت ای دوست دوست جز تو در عالم نخواهم ای بت عیار یار
●
از دهانت کار گشته بر من دلتنگ تنگ با لب لعل تو دارد این دل افکار کار
●
هر چه میخواهی بکن با من تو ای طناز ناز گر دهی یک بوسه ام زان لعل شکربار بار
●
ساقیا زآن آتشین می ساغری لبریز ریز تا به مستی افکنم در رشته ی زنّار نار
●
مطربا بزم سماع است و بزن بر چنگ چنگ چشم خواب آلودگان را از طرب بیدار دار
●
ای صبوحی شعر تو آرد به هر مدهوش هوش خاصه مدهوشی که گوید دارم از اشعار عار
2 بهمن 1388
سوختگان (اوحدی مراغه ای)
ای جان من ز هجر تو در تن بسوخته صد دل ز مهرروی تو بر من بسوخته
●
سنگین دل تو در همه عمر از طریق مهر بر حال مننسوخته و آهن بسوخته ● هردم ز غصه، چیست نگویی مراد تو؟ زین ناتوانعاشق خرمن بسوخته ● بیچهرهی چو شمع تو در خلوت تنم دل را چراغ مرده وروغن بسوخته ● بر درد و داغ و محنت و اندوه و رنج من هم مرد خسته گشتهو هم زن بسوخته ● در مسکنی که این دل مسکین کشیده دم خرمن به باد دادهو مسکن بسوخته ● چون اوحدی مرا ز غمت آتش جگر در آستین گرفته و دامنبسوخته
25 دی 1388
ورای عشق (عطار)
دلی کز عشق جانان دردمند است
همو داند که قدر عشق چند است
●
دلا گر عاشقی از عشق بگذر
که تا مشغول عشقی، عشق بند است
●
وگر در عشق از عشقت خبر نیست
تو را این عشق عشقی سودمند است
●
هر آن مستی که بشناسد سر از پای
ازو دعوی مستی ناپسند است
●
ز شاخ عشق برخوردار گردی
اگر عشق از بن و بیخت بکند است
●
سرافرازی مجوی و پست شو، پست
که تاج پاکبازان تخته بند است
●
چو تو در غایت پستی فتادی
ز پستی در گذر کارت بلند است
●
بخند ای زاهد خشک ارنه ای سنگ
چه وقت گریه و چه جای پند است
●
نگارا روز، روز ماست امروز
که در کف باده و در کام قند است
●
می و معشوق و وصل جاودان هست
کنون تدبیر ما لختی سپند است
●
یقین میدان که اینجا مذهب عشق
ورای مذهب هفتاد و اند است
●
حریفی نیست ای عطار امروز
وگر هست از وجود خود نژند است
14 دی 1388
مرهم (انسیه موسویان)
آنجا
که شعر در کف نامردمان رهاست،
موعود من! صدای تو عاشقترین صداست
●
این جغدهای خفته، که آواز شومشان
در ژرفنای تیره و خاموش شب رهاست،
●
باور نمیکنند که چشمان روشنت
دیریست قبلهگاه تمام ستارههاست
●
من میشناسمت، دل غمگین و خستهات
با درد با غرور ترکخورده، آشناست،
●
آری تو آن درخت کریمی که دستهات
عمریست آشیانهی گرم پرندههاست
●
آخر چگونه در گذر بادهای تند
میایستی که قامت سبز تو تا خداست؟
●
من از هجوم دشنهی شب زخم خوردهام
پس مرهم نگاه اهوراییات کجاست؟
9 دی 1388
شام عاشورا (حامد رئوفی)
این شعر که تضمینی از شعر معروف محتشم است را یکی از دوستان عزیز و همراهان همیشگی (جناب دیفالت) برایم فرستادند که تقدیم می شود، باشد که از مولایش بحشر صله گیرد:
یا ایها الرسول ببین چون حسین تست؟ در زیر نیزه ها شده مدفون حسین تست ● لیـلا خدا و او شده مجنون حسین تست «این کشته ی فتاده به هامون حسین تست ● وین صید دست و پا زده در خون حسین تست»
●●●
این کشتی نجات که اینجا به خون نشست وین تشنه، که ابن سعد بر او آب را ببست ● وین کز غم شکست علمدار خود شکست «وین ماهی فتاده به دریای خون که هست ● زخم از ستاره بر تنش افزون حسین تست»
●●●
این است پاره ی جگرت، مایه ی حیات این مظهر شجاعت و پامال عادیات ● این پاره پاره پیکر و این کشتی نجات «این خشک لب فتاده به دور از لب فرات ● کز خون او زمین شده جیحون حسین تست»
●●●
یا ایهاالرسول، پس از تو زمانه گشت هان این که چون سپر هدف تیرها بگشت ● وین لب که چوب ها خورد او در درون تشت «این غرقه ی محیط شهادت که روی دشت ● از موج خون او شده گلگون حسین تست»
●●●
امشب ببین دمی که چگونه است رزمگاه یک سو فتاده شاه و دگر سو فتاده ماه ● اما چگویمت که چه سان شد؟ کدام شاه؟ «این شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه ● خرگاه از این جهان زده بیرون حسین تست»
●●●
یا مصطفی بیا و کنون کربلا ببین مدفون به زیر خاک تن دشمنان دین ● بنگر همی که زینت دوش تواست این «این قالب طپان که چنین مانده بر زمین ● شاه شهید ناشده مدفون حسین تست»
5 دی 1388
کاروان نیزه (علیرضا قزوه)
میآیم از رهی که خطرها در او گم است از هفت منزلی که سفرها در او گم است
● از لابهلای آتش و خون جمع کردهام اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
● دردی کشیدهام که دلم داغدار اوست داغی چشیدهام که جگرها در او گم است
● با تشنگان چشمهی احلی من العسل نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
● این سرخی غروب که همرنگ آتش است توفان کربلاست که سرها در او گم است
● یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید اشک است جوهری که گهرها در او گم است
● هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند این است آن شبی که سحرها در او گم است
● باران نیزه بود و سر شهسوارها جز تشنگی نکرد علاج خمارها
●●●
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر
● صبحی دمید از شب عاصی سیاهتر وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر
● بر نیزهها تلاوت خورشید، دیدنیست قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟
● قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من امشب مرا در اوج ببین سر فرازتر
● عشق توام کشاند بدینجا، نه کوفیان من بینیازم از همه، تو بینیازتر!
● قنداق اصغر است مرا تیر آخرین در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر
● با کاروان نیزه شبی را سحر کنید باران شوید و با همه تن گریه سر کنید
●●●
فرصت دهید گریه کند بیصدا، فرات با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
● گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
● با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید در بر گرفته مویه کنان مشک را فرات
● چشم فرات در ره او اشک بود و اشک زان گونه اشکها که مرا هست با فرات
● حالی به داغ تازهی خود گریه میکنی تا میرسی به مرقد عباس، یا فرات!
● از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات
● از طفل آب، خجلت بسیار میکشم آن یوسفم که ناز خریدار میکشم●●●
بعد از شما به سایهی ما تیر می زدند زخم زبان به بغض گلوگیر میزدند
● پیشانی تمامیشان داغ سجده داشت آنان که خیمهگاه مرا تیر میزدند
● این مردمان غریبه نبودند، ای پدر دیروز در رکاب تو شمشیر میزدند
● غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار آتش به جان کودک بیشیر میزدند
● ماندند در بطالت اعمال حجشان محرم نگشته تیغ به تقصیر میزدند
● در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان بر عشق، چار مرتبه تکبیر میزدند
● هم روز و شب به گرد تو بودند سینهزن هم ماه و سال، بعد تو زنجیر میزدند
● از حلقهای تشنه، صدای اذان رسید در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید
●●●
کو خیزران که قافیهاش با دهان کنند؟ آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند
● از من به کاتبان کتاب خدا بگو تا مشق گریه را به نی خیزران کنند
● بگذار بیشمار بمیرم به پای یار در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند
● پیداست منظری که در آن روز انتقام سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند
● یارب! سپاه نیزه، همه دستشان تهیست بیتوشهاند و همرهی کاروان کنند
● با مهر من، غریب نمانند روز مرگ آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند
● با پای سر، تمامی شب، راه آمدم تنهاییام نبود، که با ماه آمدم
●●●
ای زلف خون فشان توام لیلة البرات وقت نماز شب شده، حی علی الصلات